حكيم زجاجى

597

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

كنون بازگردم به مقصود خويش * مدد خواهم از پاك معبود خويش به‌بار آورم نونهالى دگر * بر اين نقش بندم خيالى دگر بگويم به تو قصهء مازيار * كه بودى ورا كفر و كين را ز يار 20 يكى بىحيا مردكى بود مرد * كه جز كار بد هيچ كارى نكرد ز بابك بتر بود آن بدنشان * پلنگى بد از چنگ‌ها خون‌فشان ز مازندران بود اين [ مرد ] دون * نخوردى نكوهيده جز خاك و خون بد آن بدگهر مير گرگان نخست * سگى بود پوينده چالاك و چست نگشتى ز خون خوردن خلق سير * نرفتى ز بيمش سوى بيشه شير 25 ورا معتصم مهترى داده بود * بدان شغل از اين سر درافتاده بود چو فربه شد آن سگ بياكند زآن * ز گردن‌كشى شد چنان سرگران كه از امر مهتر بپيچيد سر * چو زاغ اندر آن بوم بگشاد پر نداد آن بنفرين ز راه لجاج * چو سال نو آمد به مهتر خراج فرستاد فرزند طاهر به نام * جوان‌بخت عبد اللّه نيك‌نام 30 كه اندر نشابور بد شهريار * به مردى نبودش كسى مثل و يار بر معتصم سوى بغداد مرد * ورا زآن نكوهيده آگاه كرد كه مال و خراج شهى گرد نيست * به گيتى كنون زاو بتر مرد نيست نمىآورد مال نزديك من * نينديشد از راه باريك من تو را و مرا برنگيرد به هيچ * دلش گشت چون رشته‌اى پيچ‌پيچ 35 طمع كرد در مال و ملك شهى * طلب مىكند جايگاه مهى چو آن خاركش را گل آمد به دست * سرش گشت از بادهء كبر مست نيايد [ پذيرد ] حديثم به هوش * به پيشش برون آورم خون ز گوش فرستاد حالى امام جهان * بر مازيار آن سگ بدنشان « 1 » كه چون مىبرى با بزرگان لجاج * چگونه ، چرا بازگيرى خراج 40 سر از خير [ اين ] امر بيرون مبر * به هش آى اگر گشته‌اى بىخبر روان پيش عبد اللّه بىهمال * گرت جان به كار است بفرست مال

--> ( 1 ) جهان